خرید بک لینک
آهنگی ک دوست داشتی

هی دارم گوش میدم..

 

 

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

 تقریبا همه اطرافیانم ازدواج کردن!

قضیه چیه؟!


!

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

حسن تپل

پسر 18 ساله..

رفت طرفای شهر دوران کارشناسیم..

واس خدمت...

میترسید!

بهش زنگ زدم....

باهاش حرف زدم...

یکم اروم شد ;)

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:13 AM توسط محمد |


برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

مادر..

ظهر پشت پنجره...

یکم گریه کردم!

یکم اشک تو چشام بود...

عکس گرفتم...

گذاشتم پروفم...


فقط مادرم فهمید گریه کردم...! و فوری زنگ زد!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:15 AM توسط محمد |


برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

تف!

تف تو دنیایی ک قراره توش مرگ مادرمو ببینم..!

مرگ پدرمو!

ینی قراره خاکشون کنم؟!!

ینی تف تو این دنیا!


دنیا همه هیچ...

مال دنیا همه هیچ...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:16 AM توسط محمد |


برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

ینی 1 ساعته داره فقط فحش میده میگه چرا وقتی اومدی کاشان بهم خبر ندادی؟!

در صورتی ک صحت نداره!


همش از دلتنگیه!

منم دلم براش تنگ شده!

ما دوتا فقط همو داریم!

فقط!

همه دغدغه هامون یجوره!

همه مشکلاتمون!

همه محدودیت ها و کمبود هامون!

از وقتی ب دنیا اومدیم..باهم بودیم...


محمد رضای دیوونه ی من..

3>

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

حسن تنها...

باز پیام داد...

دلشوره داشت!

اینجاست ک میگن سربازی آدم رو مرد میکنه!


کاش باهاش میرفتم...

خانوادش و خانوادم مخالف بودن!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:54 AM توسط محمد |


برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم پیششان سر بر نمیآرم ، رعایت میکنم! همچنان که برگِ خشکیده نماند بر درختمایهی رنج تو باشم، رفع زحمت میکنم این دهانِ باز و چشمِ بیتحرک را ببخشآنقدر جذابیت داری که حیرت میکنم کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توستهرکسی را دوست دارم در تو رؤیت میکنم فکر کردی چیست موزون میکند شعر مرا؟در قدم برداشتنهایی تو دقت میکنم یک سلامم را اگر پاسخ بگویی، میروملذتش را با تمام شهر قسمت میکنم ترکِ افیونی شبیه تو اگرچه مشکل استروی دوش دیگران یکروز ترکت میکنم توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمتمینشینم تا قیامت با تو صحبت میکنم#کاظم_بهمنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

دلتنگی...

دلتنگی اگر قیافه داشت

حتما شبیه ما دوتابود

چشم هایش به من میرفت

لب هایش به تو.....


...به انار!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 7:4 PM توسط محمد |


برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

این وبلاگ رو از دوران دبیرستان مینوشتم.. (هر چند سال یکبار مطالبش پاک میشدند!) بهترین کامنتم... کامنتی بود ک عموی دیوونه ام از آمریکا فنگلیش نوشته بود! دوران زیبایی بودند... اینجا میراثی بود از تمام مردمانی ک دوستشان داشتم! از خوبی ها نوشتم... از دلتنگی ها... از نبودن ها... بودن ها...! ______________ حالا دیگر وقت آن رسیده است ک با پاک شود! بیچاره..! انقضایش تمام شده است...! انار.. فصل آخر تمام عاشقانه هاست... ;) پ.ن: به دلیل اینکه هویت شخص نویسنده فاش شده است! باید وبمو عوض کنم! پ.ن2: به دلیل مسائل امنیتی!فعلا این وب پاک نمیشه! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:19

صبح از خواب پا شدم... توی سوییت من و دلو و چهار دانشجوی دکتری بودیم فقط... (مجید و اسماعیل و رحیم و علی) برای من شادی بخش ترین و اروم ترین روز توی یکسال گذشته توی خوابگاه بود! من و رحیم علی اقا ی صبحانه مشت زدیم تو رگ..مجید اسماعیل و دلو خواب بودم... خوبی صبحونمون ب این بود که هر کی هرچی داشت آورد سر سفره... همه هم اورجینال بود! مثلا سرشیر محلی رحیم... ارده شیره من.. مربای علی اقا... و.... ______ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:07

فیلسوفی برایم نوشت:

عشق..

بی
فلسفه
زیباست..

تو نخواهی دلِ من باز تو را می خواهد!


بی ربط نوشت :

درد های غیر معمول؟

سرگیجه های بی مورد!

سرطان ریه؟

یا هیپوکندریاز دانشجویان پزشکی؟؟!!

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:22 PM توسط محمد |

برچسب: فلسفه, نویسنده: حسین شمس تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:07

بالاخره شنبه رسید! با کلاس زبان شروع شد.. وقتی برگشتم.. دیدم :طوری" خوابگاهه. دکتری قبول شده... اما دانشگاه شهر خودش...:/ _____________ چقدر دلم برای این بشر تنگ شده بود... از ساعت 12 که رسیدم خوابگاه..تا ساعت... 5 بعدازظهر... باهم حرف میزدیم! همون اول بهش گفتم چقدر ما حرف داریم باهم! از سیاست گرفته..تا تاریخ و پزشکی و فوتبال و کشتی..و.... __________________________ بعدز از اون رفتم خونه خواهرم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:07

هرگز با چشمهای من خودت را تماشا نکردهای تا بدانی چقدر زیبایی!
هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای تا بدانی چه آرامشی توی صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای!
تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!
تو نمیدانی!
تو هیچ چیز نمیدانی!

خداحافظ

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:16 AM توسط محمد |

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:07

آمده ام... از خانه ی او... زانوهام زق زق میکنن.. ساعت 2 نصف شبه.. رسیدم پشت در سوئیت... تنم... بوی شراب میده... ____________________ چ چیزی بهتر از او؟ که در سبویم شراب شود... و پی حالم.... همه هوووی میشود؟؟ ____________________ دارم گیج میرم... آب میزنم ب صورت... داغ داغم... از شعله ی تنش...شاید... شاید از شراب لبش... ______ رفتی و..بی هوا... ناگهان مست شدم ..! شب شده... دلم گرفته... تنگ شده ام بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین شمس تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:07

صفحه بندی